زبان EN AR
+
اندازه قلم
-
رنگ
دانشگاه علوم پزشکی همدان
زبان FA
  • تاریخ انتشار : 1401/06/27 - 11:04
  • تعداد بازدید : 247
  • تعداد بازدیدکنندگان خبر : 53
  • زمان مطالعه : 12 دقیقه

ریاست محترم مرکز گناهان روزمره را در 130 عنوان به نگارش درآوردند

ریاست محترم مرکز گناهان روزمره را در 130 عنوان به نگارش درآوردند


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA


بسمه تعالي


«گناهان روزمره»


خدايا ! گناهان روزمره مرا ببخش.


بار خدايا ! از كارهايي كه كرده ام به تو پناه مي برم از جمله :


1.      از اين كه حسد كردم.


2.      از اين كه تظاهر به دانستني كردم ، درحالي كه اصلاً نمي دانستم.


3.      از اين كه زيبايي قلمم را به رخ كسي كشيدم.


4.      از اينكه در غذا خوردن به ياد فقيران نبودم.


5.      از اينكه مالي را كه به تو تعلق داشت، از آن خودم حساب كردم.


درحقيقت مالك اصلي خداست            اين امانت بهر روزي دست ماست


6.      از اينكه مرگ را فراموش كردم.


7.      از اينكه قاه قاه خنديدم و سختي آخرت را فراموش كردم.


8.      از اينكه در راهت سستي و تنبلي كردم.


9.      از اينكه عفت زبانم را به لغات بيهوده آلودم.


10. از اينكه براي دوستم آرزوي كفر كردم كه ايمانم نمايان تر شود.


11. از اينكه به كسي دروغ گفتم، در صورتي كه آنجا حق اين بوده است كه راست بگويم.


12. از اينكه در سطح پايين ترين افراد جامعه زندگي نكرده ام.


13. از اينكه منتظر بودم تا ديگران به من سلام كنند.


14. از اينكه امامم را نشناختم و محبت او را در دل نداشتم و به گفته پيغمبر (ص) : «هركس بميرد و امام خويش را نشناسد مانند كسي است كه در جاهليت مرده است».


15. از اينكه ديگري را وادار كردم كه به بزرگي من اعتراف كند و از بزرگي توباز ماند.


16. از اينكه شب بهر نماز شب بيدار نشدم.


17. از اينكه ديگران را به كسي خنداندم ، غافل از آنكه خود خنده دار تر از همه هستم.


18. از اينكه لحظه اي به ابدي بودن دنيا و تجملاتش فكركردم.


19. از اينكه حق والدينم را ادا نكردم.


20. از اينكه در مقابل متكبرها ، متكبرتر؛ و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم.


21. از اينكه همواره خشم من بر عقلم غلبه داشت.


22. از اينكه با تكبر و بي سلام از پلوي دوستم رد شدم، با اينكه متوجه اش شده بودم.


23. از اينكه چشمم گاه به ناپاكي آلوده شد.


24. از اينكه شكمم سير بود و ياد گرسنگان نبودم.


25. از اينكه زبانم گفت بفرمائيد، ولي دلم گفت نفرمائيد.


26. از اينكه حرف حق، شنيدنش برايم مشكل بود و منطقي نبودم.


27. از اينكه نشان دادم كاره اي هستم، خدا كند كه پست و مقام پستمان نكند.


28. از اينكه ايمانم به بنده ات بيشتر از ايمانم به تو بود.


29. از اين كه بر خود چيزي را پسنديدم و بر بنده ات نپسنديدم.


30. از اينكه منتظر تعريف و تمجيد ديگران بودم، غافل از اينكه تو بهتر از ديگران مي نويسي و با حافظه تري.


31. از اينكه سعي داشتم كار بدم را در حضور جمعي توجيه كنم، با آنكه مي دانستم غلط است.


32. از اينكه در سخن گفتن و در راه رفتن اداي ديگران را درآوردم.


33. از اينكه رسوا شدن در دنيا برايم دشوارتر از رسوايي هاي آخرت بود.


34. از اينكه حق محبت ديگران را ادا نكردم.


35. از اينكه غيبت دوستم را كردند و من از ته قلب خوشحال شدم.


36. از اينكه در نظريه ام شك نكردم، تعمق نكردم و فكر كردم هرچه مي گويم صحيح است.


37. از اينكه پولي كه بخشيدم و دلم خواست از من تشكر كنند.


38. از اينكه هر قراري بايد مي رفتم، دير رفتم يا اصلاً نرفتم.


39. از اينكه خلاف وعده اي كه داده بودم عمل كردم ، يا زير قولم زدم.


40. از اينكه مبالغه در حرف زدن كردم و چيزي را بزرگتر از آنچه بود نشان دادم.


41. از اينكه از گفتن مطالب غيرلازم خودداري نكردم و پرحرفي كردم.


42. از اينكه شكر نعمت را بجا نياوردم و دلم مي خواست كاش زيباتر و غني تر بودم.


43. از اينكه رعايت بهداشت جمعي را نكردم(حمام، مسواك، ناخن، خانه، غذا و...).


44. از اينكه ملاك بزرگي را مقام، پول، تحصيلات، زيبايي، كلام و... قرار دادم.


45. از اينكه فقر مادي، بي سوادي يا موقعيت اجتماعي كسي اين اجازه را به من داد كه خودم را بالاتر از او بدانم.


46. از اينكه جايي كه بايد امر به معروف و نهي از منكر كنم، نكردم.


47. از اينكه كاري كه بايد في سبيل الله مي كردم، نفع شخصي، مصلحت يا رضايت ديگران را نيز در نظر داشتم.


48. از اينكه شب با ياد تو به خواب بروم، بلكه به فكر اين بودم كه فردا چه كنم نه « في سبيل الله».


49. از اينكه نماز را بي معني خواندم و حواسم جاي ديگري بود، در نتيجه دچار شك در نماز شدم.


50. از اينكه در اثر غرور، آزادي عمل و آزادي فكر را از ديگران سلب كردم.


51. از اينكه كار واجب را به خاطر كار مستحب رها كردم.


52. از اينكه وقتي غيبت دوستم را كردند، درصدد خوبي هاي او نبودم و از او دفاع نكردم.


53. از اينكه كسي را سرزنش بيجا كردم يا اگر به جا بود در جمع او را سرزنش كردم.


54. از اينكه فراموش كردم بايد خداگونه شوم بلكه دوست داشتم بايد كاري بكنم كه شبيه ديگري بشوم.


55. از اينكه وقتي ديگران در كارها موفق نشدند ، خواشحال شدم.


56. از اينكه بر كوچكترها سالاري كردم.


57. از اينكه در كار ديگري تجسس كردم و دوست داشتم از حرف ها و اسرار آنها سردر بياورم.


58. از اينكه از خودم تعريف كردم، يا حرف هاي نگفتني را براي ديگران توجيه كردم.


59. از اينكه در موقع خواندن كتاب در اين فكر بودم كه به ديگران يا به خودم بگويم فلان كتاب را خوانده ام، و فكر يادگيري و بكار بستن آن نبودم.


60. از اينكه « شايد امروز آخرين روز عمر من باشد» را در كارهايم دخالت ندادم.


61. از اينكه حاضر نشدم بگويم نمي دانم، حتي در لحظه اي كه ناداني ام برملا شده بود.


62. از اينكه خودكشي كردم : « والعصر، ان الانسان لفي خسر».


63. از اينكه اسراف كردم و اقتصاد و ميانه روي را رعايت نكردم.


64. از اينكه حجاب چشم، گوش، دست و پا و دل را فراموش كردم.


65. از اينكه در سخن كساني پريدم و حرف شان را قطع كردم.


66. از اينكه بدون اجازه به چيزي كه مال خودم نبود دست زدم و در آن دخالت كردم.


67. از اينكه به ديگران اجازه دست زدن به چيزي يا انجام كاري دادم كه مسئولش نبودم.


68. از اينكه به امانتي خيانت كردم.


69. از اينكه از تو نااميد شدم و فكر كردم مشكلم را نمي تواني حل كني : «ان الله علي كل شيء قدير». در حالي كه يأس از رحمت تو خود گناهي بزرگ است.


70. از اينكه پوزش خواستن و معذرت خواستن برايم مشكل بود و نكردم.


71. از اينكه روزه را فقط در چيزي نخوردن و ننوشيدن دانستم، در حالي كه ديگر اعضايم روزه دار نبودند.


72. از اينكه روزه خواري كردم.


73. از اينكه در نظرم كميت چيزي، با ارزش تر از كيفيت آن بود.


74. از اينكه كاري را عمداً كردم كه ديگران ببينند و يا خواستم هدف كاري را وارونه جلوه دهم.


75. از اينكه بي دليل خنديدم و كمتر سعي كردم جدي باشم و يا كسي را مسخره كردم.


76. از اينكه كسي با من حرف مي زد و من بي اعتنا بودم.


77. از اينكه كسي صدايم زد، اما من خودم را از روي ترس، جهل، حسد يا ... به نشنيدن زدم.


78. از اينكه براي ارضاي نفس و غريزه در سؤال كردن و فشار آوردن بر كسي آنقدر پيش رفتم تا آنكه « نمي دانم» را از بانش بيرون كشيدم.


79. از اينكه چيزي را كه بايد مي گفتم، آنجا لب فرو بستم و جايي كه بايد سكوت مي كردم ، لب به سخن گشودم.


80. از اينكه حرفي را به كنايه يا طعنه و يا زخم زبان زدم.


81. از اينكه چيزي را بلد نبودم و از سؤال كردن آن عار داشتم.


82. از اينكه جايي را كه حق با من نبود، لجبازي كردم.


83. از اينكه به غذا خوردن ديگران طوري نگاه كردم كه گويي من روزي دهنده هستم نه «تو».


84. از اينكه كسي خواست چيزي يادم دهد، به شخص او توجه كردم نه به سخن او.


85. از اينكه زود باوري كردم و حرفي را بدون دليل و برهان ملاك پذيرفتم.


86. از اينكه كاري را مي توانستم بكنم و به ديگران گفتم، بكنند.


87. از اينكه كاري را با اخم و گرفتگي چهره انجام دادم، در حالي كه مي توانستم اصلاً نكنم.


88. از اينكه وقتي كسي چيزي را كه به آن چندان احتياج نداشتم از من خواست، و يادم آمد كه شايد به آن احتياج پيدا كنم ، به او ندادم.


89. از اينكه براي كسي از روي كينه، دعاي بد يا نفرين كردم.


90. از اينكه وقتي كسي كار بدي كرده بود و خود ناراحت بود، آن را به رخش كشيدم.


91. از اينكه به برنامه اي كه براي كارهاي خود گذاشته بودم و قراري كه با خود داشتم، عمل نكردم.


92. از اينكه تعصب بي جا داشتم و خواستم توجيه كننده اشتباهات ديگران باشم.


93. از اينكه از گذشته براي آينده استفاده نكردم و از اشتباهات خود يا ديگران عبرت نگرفتم.


94. از اينكه وقتي از كنار مستضعفي رد مي شدم، خود را به نديدن زده و رد شدم.


95. از اينكه وقتي چيزي را از دست دادم خيلي ناراحت شدم، حتي بيشتر از موقعي كه يك چيز اخروي را از دست مي دادم.


96. از اينكه از هنر يا استعداد «في سبيل الله» استفاده نكردم.


97. از اينكه وقتي از يك حكم خبر نداشتم بر آن ايراد گرفته يا آن را حق پنداشتم.


98. از اينكه به كسي بيش از اندازه اصرار كردم كه چيزي را بگويد، كاري را بكند يا چيزي را نشانم بدهد.


99. از اينكه در زمان نبودم و دغدغه مسائل اجتماعي را نداشتم و فراموش كردم كه براي رسيدن به «الله» بايد از «ناس» گذشت.


100.        از اينكه كاري را نه از روي شناخت و علاقه، بلكه از روي عادت انجام دادم.


101.        از اينكه براي هر كاري با همه مشورت كردم جز «تو».


102.        از اينكه «خدا مي بيند» را در همه كارهايم دخالت ندادم.


103.        از اينكه در غم ديگران شريك نبوده ، بلكه از ناراحتي آنها خوشحال بودم.


104.        از اينكه موقع رفتن به جايي ، به فكر كيفيت آن بودم، اما براي نماز به پاكي لباس و قلب و روح كمتر اهميت مي دادم و اصولاً خدا را مجسم نمي كردم.


105.        از ايكه احساسم بر عقلم غلبه كرد، يا به عكس. به گفته حضرت علي (ع) اين ها يك نسبت معين دارند، «هرچه به يكي اضافه گردد از ديگري كم مي گردد».


106.        از اينكه چيزي را كه به درستي آن اطمينان نداشته گفته، بعد متوجه شدم كه اشتباه گفته ام.


107.        از اينكه وقتي خود از انجام كاري يا خوردن چيزي خودداري مي كردم، ديگري را هم از آن محروم مي كردم.


108.        از اينكه حاضر نشدم خود را به زحمت بيندازم تا ديگري در آسايش باشد (ايثار نكردم).


109.        از اينكه رعايت حقوق شخص غايب را نكردم و عادل نبودم.


110.        از اينكه در داوري ها به جاي اينكه بسنجم «حق كدام است»به جانبداري پرداختم.


111.        از اينكه در سختي ها ابتدا به ماديات متوسل شدم نه به «خدا».


112.        از اينكه سخن گفتم، بدون اينكه فكر كنم چه مي گويم.


113.        از اينكه تعهد كردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم.


114.        از اينكه كاي را براي عزيز كردن خود انجام دادم.


115.        به جاي اينكه اميدوار شوم، نا اميد شدم.


116.        از اينكه براي فخر فروختن چيزي ياد گرفتم.


117.        از اينكه به جاي پيروي از عقل، از نفس پيروي كردم.


118.        از اينكه به مقامي رسيدم و دامنگير غرور شدم.


119.        از اينكه قلم بدست گرفتم ولي حق قلم را ادا نكردم.


120.        از اينكه كار مردم را به عهده گرفتم، ولي در انجام آن كوتاهي كردم.


121.        از اينكه در محل كارم با مراجعين برخورد تندي كردم.


122.        از اينكه در مقابل انجام كار، رشوه دريافت نمودم.


123.        از اينكه در محل كار بي اعتنايي به مراجعه كننده فقيري نمودم.


124.        از اينكه كار دوستم را سريع ولي كار غيره را طولاني انجام دادم.


125.        از اينكه تقواي الهي را در محل كار و بازار و غيره فراموش نمودم.


126.        از اينكه باعث تضعيف دولت اسلام (كه رهبر انقلاب آن را حرام دانستند) شدم.


127.        از اينكه مانع ايثار و خدمت و فداكاري مردم نسبت به انقلاب شدم.


128.        از اينكه باعث تضعيف علاقه مردم نسبت به اسلام و انقلاب و رهبري شدم.


129.        از اينكه دوستم به مقامي رسيد، حسادت وجود مرا فرا گرفت.


130.        از اينكه قبول منصب نمودم درحالي كه باتقواتر از من وجود داشت.


«گناهان مانند درد و بيماري اند و دواي آنها طلب آمرزش از خداست و شفا و بهبودي موقعي است كه ديگر به سوي گناه بازگشت نشود».                                امام علي (ع)


بالاترين آزادي ها، آزادي از خود است.                      امام خميني (ره)


  • گروه خبری : اخبار
  • کد خبر : 34434
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

نشانی: 

نظرسنجی
آمار بازدید
تعداد بازدیدکنندگان امروز 2896
تعداد کل بازدیدکنندگان تا امروز 830384
تعداد کاربران بر خط 4